<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320</id><updated>2011-04-22T09:03:47.030+04:30</updated><title type='text'>گوتاما</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>15</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-6845720882779776863</id><published>2007-03-03T13:41:00.000+03:30</published><updated>2007-03-03T13:52:35.851+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_YC_1FNHdLn8/RelKct0P_ZI/AAAAAAAAAAM/pjKZSWoK4C4/s1600-h/mist3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5037639515386150290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_YC_1FNHdLn8/RelKct0P_ZI/AAAAAAAAAAM/pjKZSWoK4C4/s320/mist3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ساده است . به نقدها و نوشته ها و حرف های کسانی که دچار شیفتگی سینما نیستند اعتماد ندارم . موسیقی چشم اندازی در مه را می شنیدم که یادم آمد . کسانی که روبروی فیلم ها گاهی بغض گلویشان را نمی گیرد , گاهی قهقهه نمی زنند , گاهی دست هایشان , دلشان جمع نمی شود . همین است شاید که در عین جالب بودن هیچ وقت نوشته های نشانه شناسان صرف سینما – کریستین متز و بقیه – چندان چنگی به دلم نزده است . سینما ماده ی شیمیایی نیست که فقط تجزیه اش کنی . پدیده ی اجتماعی نیست که فقط تحلیلش کنی . سینما هم معشوق است هم همسر . باید هم عاشقانه دوستش داشته باشی هم عاقلانه درکش کنی . باید احترامش را نگه داری . احترام خاطراتش را . خاطراتت را . . .&lt;br /&gt;سگ آندلسی را که می دیدیم . . . چشم اندازی در مه را که می شنیدم . . . یادم آمد سالن عصر جدید را و 4 بار پشت هم دیدنش را . گریه کردنمان را . دیوانه شدنمان را . روزهایی را که یک نسخه ی بتاماکس یا وی اچ اس همشهری کین یا زن نازنین یا توت فرنگی های وحشی گنج بود . روزهایی که تنها فرصت دیدن رنگ انار ساعت دوازده تا سه ی نیمه شب بود در سالنی که شاید تنها ده نفر پرش می کردند . روزهایی که تکرار ناپذیرند . . .&lt;br /&gt;زیاد فکر کرده ام به حالت نسل گذشته که در دوران پیش از تلویزیون زندگی می کردند . یا نسل گذشته تر از آنان که دوران طلایی سینمای صامت را دیده اند . و بعد نسل امروز که توده ی نسخه های ندیده ی دی وی دی عجیب ترین فیلم های تاریخ سینما افتخارشان است . نسلی که حتا بسیاری از دانشجویان سینما یش هم مبتلا به همین بیماری هستند . دانشکده را که می بینم . . .&lt;br /&gt;دوران ما دوران اسطوره زداییست . اما از سینما بدون این جنبه ی آیینی – اسطوره ای چه چیزی باقی می ماند به جز همان تسلسل ابلهانه ی صدا و تصویر که در تلویزیون هست ؟ شاید کمی پیر شده ایم . شاید روزگارمان گذشته . شاید چیزهایی هست که نمی فهمیم . اما برای من هنوز وقتی چشم اندازی در مه را می بینم , مهمتر از کشف رمزها و خرده رمزها , مهمتر از نقد و تحلیل ساختاری – محتوایی , و مهمتر از انتقاد به آنجلوپولوس _ که اگر این کار را که من می گویم می کرد بهتر بود ! - , جادوییست که این فیلم به من هدیه کرده است . جادویی که شاید سرنوشت تمام کار و زندگی سال های بعدیم را مشخص کرده است . برای من هنوز سینما , سینماست . . .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-6845720882779776863?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/6845720882779776863/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=6845720882779776863&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/6845720882779776863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/6845720882779776863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_YC_1FNHdLn8/RelKct0P_ZI/AAAAAAAAAAM/pjKZSWoK4C4/s72-c/mist3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-338351568982349884</id><published>2007-02-08T18:57:00.000+03:30</published><updated>2007-02-08T18:56:50.595+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چرا همه‌ی حرف‌هایمان را یکریز و یکجا نمی‌زنیم&lt;br /&gt; تا بعد چند سال زندگی کنیم&lt;br /&gt; از تکه ـ تکه حرف‌زدن&lt;br /&gt;خوابیدن و بیدارشدن خسته شده‌ام  *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و گریزی نیست . چیزهایی در زندگی ، طلسم است . سیاه یا سپید فرقی نمی کند . همین که کمی از چشم و دست و دلت را حرامشان کرده باشی کافیست . همین که چند یا چندین روزت را تا خود خود غروب به خونابه و نکبت کشیده باشند یا چند یا چندین شبت را تا خود خود صبح پر از چشم های سیاه ناخوانده و بوی مه دریای شمال کرده باشند .همین که پیش زخم های اساطیریشان میان نمک غلت زده باشی یا پابه پای خسته ی پینه بسته شان به ریش های تنک ابدیت خندیده باشی . همین که وقتی از وقت ها از خواب پریده باشی و به دیوار تنگ کوتاه اتاقت زل زده باشی و با دشنام های عاشقانه بوی غریب تنشان را در تاریکی حس کرده باشی . همه ی همین هاست که طلسم را طلسم می کند و ما را فرزندان قابیل . نیست ؟&lt;br /&gt; آدم هایی را می شناسم که طلسم هایشان را قاب دیوار اتاق پذیراییشان کرده اند ، یا گلدان کوچک جلو آینه ی دستشوییشان ، یا حتا فندک رومیزی اتاق خوابشان . آدم هایی را می شناسم که طلسم هایشان را روی بساط جمعه بازار ها پهن می کنند ، یا کسانی را که مثل یک زخم کهنه پیش چشم رمال ها و پااندازها و شیادها هی باز و بسته شان می کنند ، یا کسان دیگری را ، که تمام تمام طلسم پوشیشان وقت های مستی و راستی از دست می رود . آدمیم دیگر . نه ؟&lt;br /&gt;این زمستان کمی بیشتر از پیش به این چیزها فکر می کنم . به طلسم هایی که داشته ام و حرامشان کرده ام ، یا دارم و روی دست دلم مانده اند . فکر می کنم که با این همه طلسم مرده و زنده چه  می شود کرد ؟ ماندنی ها را چطور می شود دور از دست ها و چشم های مزاحم نگاه داشت و رفتنی ها را چطور بی ترس سال ها هم سلول شدن با جنازه شان می شود بدرقه کرد ؟ آسان نیست . باور کنید . دست کم گرفتن طلسم ها دیده ام که چه به روز آدم میاورد .&lt;br /&gt;گاه می گویم شاید قرار است طلسم بی رقیبی باز مانند آن روزها از جایی ، روزنه ای ، زخمی ، ناگهان زبانه بکشد و مهار تمام این آشفتگیها را و خودم را میان دست های رنگ پریده اش بگیرد ، یا شاید قرار است باز شعر بخوانم که سایه بان آرامش ما ، ماییم ، و جان بکنم که از میان این پراکندگی های مطلق متنافی  نظمی بیرون بکشم ؟ یا قرار است در به در کوچه ها را گز کنم که به لحظه ای ، آدمی ، سایه ای بر بخورم ؟&lt;br /&gt;و جواب همیشه ساده است : نمی دانم . آدمیم دیگر . نه ؟ همین چیزهاست که طلسم ها را طلسم می کند : دور و درد آور و انقیاد نا پذیر ، و ما را آدم می کند : مجنون و خودآزار و هذیان گوی ، و وادارمان می کند که در انتهای تمام مستی ها هم هیچ گاه ازیاد نبریم که فرزندان قابیلیم ، فرزندان میمون بزرگ ، و بارکش تحمل ناپذیر ترین طلسم دنیا . طلسمی ، که خودمان هستیم ، و از آن هیچ گریزی ، نیست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* شهرام شیدایی – آتشی برای آتشی دیگر&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-338351568982349884?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/338351568982349884/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=338351568982349884&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/338351568982349884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/338351568982349884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2007/02/blog-post_08.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-116942495656473079</id><published>2007-01-22T03:38:00.000+03:30</published><updated>2007-01-22T03:45:56.603+03:30</updated><title type='text'>توضیح</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;هیچ تقصیر من نبوده که کسانی که بیرون از این زندان فیلترها هستند این مدت صفحه ام را به آن صورت ابلهانه دیده اند . در ایران بخش عکس سایت بلاگ اسپات فیلتر شده و کسی اینجا ناگزیر آن بک خاکستری قدیمی را نمی دیده که حذفش کند تا امروز که اتفاقا با فیلتر شکن گذرش به صفحه اش می افتد . . . عذرش را از چشم هایتان بابت آزاری که این مدت برای خواندن دیده اند بپذیرید . همین . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-116942495656473079?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/116942495656473079/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=116942495656473079&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/116942495656473079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/116942495656473079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2007/01/blog-post_22.html' title='توضیح'/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-116783970138878760</id><published>2007-01-03T19:18:00.000+03:30</published><updated>2007-01-03T19:33:41.963+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چیزی هنوز در این تن فروشی ها هست که نمی فهمم . هرچند لاف فهمیدنش را زده ام . به چشمهایش , حرکات ریز دور از دست لبهایش و گوش ظریف راستش که نگاه می کنم . . .&lt;br /&gt;قرار نبوده که اینجا باشد شاید . قرار بوده یک روز عصردرگرمای بی ترحم سواحل اسپانیا جان بدهد . یا زن اسکیمویی باشد که به فاتحان تقدیمش می کنند . یا حتا پروانه ی کوچک تک رنگی با بال های سوراخ سوراخ مندرس , که جسدش را روزی , میان برگ های پاییزی پیدا کرده بودیم . همه ی این ها اما هست و نیست . همین است شاید که می گویم قرار نبوده اینجا باشد . دست هایش را , این طور آرام که در سکوت تکان می دهد و لبخند می زند . . .&lt;br /&gt;هنوز گمان نبرده ام که لال است . پیداست فهمیده لااقل , که الان وقت حرف زدن نیست . شاید کمی پیشتر داشته حرف میزده که اخمی , چشم غره ای , نگاه کثیف دل آزاری , صدایش را بریده , و این طور میان زمین و هوا معلق نگهش داشته . از کجا معلوم ؟ با همین طور مبهوت نگاه کردن هم که نمی شود فهمید . بوی رطوبت اقیانوس هم ندارد که بشود یاد برف و بدن های برنزه و لغزندگی سپیدارها افتاد . گیرم که چند خراش ساده ی کوچک هم این گوشه آن گوشه ی پاهای سنگیش افتاده . حالا این یعنی که مثلا سردش است و باز تنش درد گرفته و دلش سخت هوای راه رفتن روی برگ های سرخ و زرد را کرده ؟ هنوز گمان نبرده ام . . .&lt;br /&gt;چیزی که هست همین است که همه چیز کامل است . حلقه ی مردان آلوده ی چشم تنگ , لبخند نقاشی شده و لاله ی ظریف گوش راست . قرار است عبور کنیم . او سرش را به آن طرف بگرداند که یعنی ندیدمت . و من بغضم را فرو بدهم , دست هایم را در جیب مشت کنم , ترانه ی کوچک زمستانیم را بخوانم , و بگذرم .&lt;br /&gt;رنگ تنت رنگ مسی&lt;br /&gt;نه رنگ پوست هر کسی . . .&lt;br /&gt;گفته بودم که همه چیز کامل است . همین که از پیش چشم هایم نا پدید شود , همین که با برگزیده ترین مردان تنگ چشم به سفری کوتاه برود , همین که خراش های جا به جای پاهایش چند برابر شود , می شود نشست , و بی اعتنا به سکوت و سرما و ساحل های دوردست , به تصویر هایی فکر کرد که دستان یخ زده اش , آن طور با آرامش , میان هوای کثیف دود زده , انباشته از چرک چشم ها , می کشیدند . . .&lt;br /&gt;گفته بودم که . چیزی هنوز در این تن فروشی ها هست که نمی فهمم . چشم هایش را , حرکات ریز دور از دست لب هایش را , و گوش ظریف راستش را , که به یاد می آورم . . . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-116783970138878760?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/116783970138878760/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=116783970138878760&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/116783970138878760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/116783970138878760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115935372189521925</id><published>2006-09-27T14:07:00.000+03:30</published><updated>2006-09-27T14:12:01.906+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چند قطره آب خاکی چرک رنگ&lt;br /&gt;چند برگ پوسیده ی مستاصل&lt;br /&gt;چند دوراهی بیابانی بی انتها&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آدم های آمده می روند&lt;br /&gt;آدم های نیامده می آیند&lt;br /&gt;و آدم هایی&lt;br /&gt;معطل پشت دروازه های سیاره ی حرام زاده&lt;br /&gt;همچنان ناخن انگشت های اشاره شان را&lt;br /&gt;با دندان های سپید رنگ پریده&lt;br /&gt;می گزند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بودای کوچک من&lt;br /&gt;با چشم های بسته&lt;br /&gt;اشک می ریزد&lt;br /&gt;با موهای بلند&lt;br /&gt;سپید و یکدست&lt;br /&gt;و ناخن های کوتاه دست چپش&lt;br /&gt;با اشاره های گنگ مردد&lt;br /&gt;آسمان را شیار شیار می کنند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دست هایم سردند&lt;br /&gt;آتش سیگارهایم تلخ&lt;br /&gt;و پیشانیم&lt;br /&gt;هنوز همان طور داغ . . .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چند برگ پوسیده ی مستاصل&lt;br /&gt;چند قطره آب خاکی چرک رنگ&lt;br /&gt;چند دوراهی بیابانی بی انتها&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پاییز خوب من&lt;br /&gt;باز آرام&lt;br /&gt;رسیده است .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115935372189521925?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115935372189521925/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115935372189521925&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115935372189521925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115935372189521925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/09/blog-post_27.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115773943228751604</id><published>2006-09-08T21:34:00.001+03:30</published><updated>2006-09-08T21:57:23.546+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باده ی خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من همگی تراستم مست می وفاستم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای دل پاره پاره‌ام دیدن اوست چاره‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باده ی چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باده ی عام از برون باده ی عارف از درون &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پای نوشت : مست که می شوم , نشان گر موس کمی تند تر حرکت می کند , عقربه ها بسیار کند تر . مست که می شوم , وبلاگ های مرده به چشمانم کشیده می شوند , خاطره های زنده . مست که می شوم , بیشتر شعر می خوانم , هیچ حرف نمی زنم . مست که می شوم . . . آخ , مست که می شوم . . .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115773943228751604?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115773943228751604/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115773943228751604&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115773943228751604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115773943228751604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/09/blog-post_115773943228751604.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115731973822692999</id><published>2006-09-04T01:09:00.000+03:30</published><updated>2006-09-04T01:12:18.236+03:30</updated><title type='text'>تولدی دیگر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;. . . یک بطر شراب سفید فرانسوا دولاک , چند پاره هلو ی سرخ که برای خودم قطعه کرده ام , و دوستم که در اتاق دیگر خوابیده است یا می نویسد . شراب سفید , که تنها سر الکل نوش قهاری مثل من را گرم می کند , هلوی سرخ که دهانم را کمی شیرین تر می کند , و دوستم . . .&lt;br /&gt;چند روز بیشتر نمانده است . تنهاییم چند ساله می شود ؟ باید فکر کنم . . .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115731973822692999?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115731973822692999/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115731973822692999&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115731973822692999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115731973822692999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='تولدی دیگر'/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115655448660771540</id><published>2006-08-26T04:33:00.000+03:30</published><updated>2006-08-26T04:38:06.606+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک روز که در خانه بمانی&lt;br /&gt;دوباره تمام تکالیف خط می خورند&lt;br /&gt;ترجمه ها بر می گردند&lt;br /&gt;بزرگ ها کوچک می شوند .&lt;br /&gt;یک روز که در خانه بمانی&lt;br /&gt;یادت می رود که چک ها گم نشوند&lt;br /&gt;یادت می رود که ساده نباشی&lt;br /&gt;یادت می افتد که چه قدر تنهایی .&lt;br /&gt;شعر باز ترا شاعر می خواهد&lt;br /&gt;و مرد جوان نیمه تمام صدایت می زند .&lt;br /&gt;تنها یک روز تعطیل که . . .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115655448660771540?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115655448660771540/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115655448660771540&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115655448660771540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115655448660771540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/08/blog-post_26.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115546953875343680</id><published>2006-08-13T15:12:00.000+03:30</published><updated>2006-09-02T11:14:42.220+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;و بغداد آشفته می رفت در آن شب که می آمد ا ز ابتدای گل سرخ&lt;br /&gt;و آنگه مرا می خریدی د ر آشوب بازار و با سکه های گل سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لبان تو را مختصر آه شبیه دو طوطی که می آمدند از تماشا&lt;br /&gt;لبان تو را شمع غمگین باران که می سوزد آبی به پای گل سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجب زلف گرمی به روی تن لخت رنجیده می رفت&lt;br /&gt;و عطری سراسیمه می رفت و عطری که پیچیده در انحنای گل سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکر می شد او بر لبانم شکرهای مصری که می آمد از قعر جانم&lt;br /&gt;لغات مرا جابجا می کند تا . . . بریزد به سرچشمه های گل سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجا می رود مشرق آن خماری که بغداد را پیوسته گیج می کرد&lt;br /&gt;کجا می رود عاشقی های انگور که خون می دهد در ازای گل سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو هم می روی واپس آن روایت در آن جا که بوی تو ر ا می پراکند&lt;br /&gt;در آن شب که باران یکریز تو را غلت می داده بر شانه های گل سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدا می دود : این کنیز فروشی و محراب مسجد پر از لرزه می شد&lt;br /&gt;تو را می فروشند و من باز ماندم در آشوب بازار و با سکه های گل سرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115546953875343680?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115546953875343680/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115546953875343680&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115546953875343680'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115546953875343680'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115436151913249745</id><published>2006-07-31T19:21:00.000+03:30</published><updated>2006-07-31T19:28:39.143+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;" دست هایش . . . "&lt;br /&gt;و چهار خط ممتد ,  از خون و ستاره های فراموش شده , پا به پاهایت پیش می آیند . کشت زار های بی حاصل استخر و دیلمان و نهاوند تشنه اند هنوز . کلمه ای نگفته است کسی , که شعله های وحشی اسبان اورشلیم , سرکش ترین زنان را چگونه طلسم شده به همراه برده اند .&lt;br /&gt;" آب می خواهم برادر , کمی آب . . . "&lt;br /&gt;و دست هایت جز رد خون چهار انگشت بر دیوار هیچ خطی نخوانده اند . غروب بوده حتما که هیچ کسی میان کوچه باغ های نیشابور سرش را به روی کاسه ی کوچکش گذاشته , نمرده است . تنها مسیر خاموش شمشیرها و دشنه ها , اندام وسوسه انگیز زیباترین دختران را پنهان نمی کنند . از ابتدای سر انگشت ها , با ناخن های کوچک آرام , و اشاره های محو عیلامی به در و دیوار که این یکی یعنی : عشق . . .&lt;br /&gt;" هنوز نه . التماس می کنم . وقتش نیست آخر . . . "&lt;br /&gt;قرار بوده این آخری , تاره های آبی آب را , به دست کارگران خسته ی تخت جمشید برساند . با نگاه های هوش ربای پارسی , و لبخند های شهر آشوب آرامی . آن یکی . . . نه آن دیگری , می خواسته ساقی باشد همیشه . که تاکزاد پاک آتشناک را , از صراحی ها به جام ها , و از جام ها به دست ها برساند . ملکه ی مستی . که با جامه های بافته از ابریشم و حریر سر انگشت هایش ,  پیش از آخرین جرعه میان تصویری محو و مبهم و مه آلود , کناره ی رنگ پریده ی صورتت را لمس کند , و این یکی را به یاد داری هنوز , که چطور همیشه در بستر , خیال بانوی برگزیده ی پرهیزگار را , میان رشته های سیاه موهایش به هم می بافت .&lt;br /&gt;" دست هایت را کوتاه می کنم . لعنت تمام خدایان . . . "&lt;br /&gt;و غروب باید باشد , غروب . شهر خدایان , پوشیده از مه و خاکستر , خیال هزار هزار پیامبر بنی اسراییل را , از ذهن تیره ی کندش عبور می دهد .  دختران باکره ی تاکستان ها , اندام وسوسه انگیز شیار شیارشان را , به باد های آبستن غبار تسلیم کرده اند , و تو در سکوت هزار هزار ساله ات , سال هاست که مرده ای .&lt;br /&gt;" دست هایش . . . "&lt;br /&gt;و چهار خط ممتد , از خون و ستاره های فراموش شده , جا مانده از چهار انگشت روشن کوچک , پا به پای مرگت , پیش می آیند . غروب باید باشد . غروب . . . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115436151913249745?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115436151913249745/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115436151913249745&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115436151913249745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115436151913249745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/07/blog-post_31.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115378315129271852</id><published>2006-07-25T02:38:00.000+03:30</published><updated>2006-07-25T03:00:29.420+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;در نیست&lt;br /&gt;راه نیست      &lt;br /&gt;شب نیست&lt;br /&gt;ماه نیست&lt;br /&gt;نه روز و&lt;br /&gt;نه آفتاب .&lt;br /&gt;ما&lt;br /&gt;بیرون زمان&lt;br /&gt;ایستاده ایم&lt;br /&gt;با دشنه ی تلخی&lt;br /&gt;در گرده هایمان .&lt;br /&gt;هیچ کس&lt;br /&gt;با هیچ کس&lt;br /&gt;سخن نمی گوید&lt;br /&gt;که خاموشی&lt;br /&gt;به هزار زبان&lt;br /&gt;در سخن است .&lt;br /&gt;در مردگان خویش&lt;br /&gt;نظر می بندیم&lt;br /&gt;با طرح خنده یی .&lt;br /&gt;و نوبت خود را انتظار می کشیم&lt;br /&gt;بی هیچ&lt;br /&gt;خنده یی . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیزارم . . .&lt;br /&gt;از این همه صدا که رویاهایم را آشفته می کنند وقتی که خواب می بینم . کمی باران دلم می خواهد . کمی پاییز . کمی صدای خرد شدن برگ های درختان خشک ظهیرالدوله . کمی غرش کر کننده زاینده رود . کمی خواب حرکت دادن اشیا با نگاه دلم می خواهد . کمی مستی بکر تجربه نشده . کمی اولین نگاه ها , اشاره ها , مرگ ها . کمی پیاده روهایی که برف آمده باشد و من چتر گرفته باشم بالای سر شمشادهای کوچک و آدم برفی شده باشیم . کمی این که نباشی و ناگهان , میان ازدحام صف اولین نمایش چشم اندازی در مه , کاپشن قرمز پاییزیت را کشف کنم . کمی گم شدنت را می خواهم . کمی نبودنت را . که برگردم , سیگارهای خشک پدر بزرگم را دود کنم و شراب سفید کهنه اش را پنهانی با اشک هایم فرو دهم . کمی اولین شعرم را دلم می خواهد . کمی اولین انتظارهایم را . که شب از نیمه گذشته باشد و کنسرتو پیانوی بیست و بیست و چهار موتسارت گوش کنم و تاریکی خیال گریختن نداشته باشد . کمی پدر دلم می خواهد . که از خانه اش بیرونم کند و درد قلب بزرگش را حس کنم . کمی مرگ دلم می خواهد . کمی طناب . کمی قلاب آهنی چهل چراغ گرد گرفته . که اندام کوچکت را , با آخرین شعرهایت از سقف آویزان کند , و هیچ هم از جا کنده نشود , تا صدایی از آن سوی دنیا , با رگه هایی که خوب می شناسم , زمزمه کند : مرد . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسیده بود : خوشی ؟&lt;br /&gt;سوال غلط بود وگرنه ساکت ماندنم به بغض لعنتی گلویم هیچ ربطی نداشت .&lt;br /&gt;باید می پرسید : زنده ای ؟&lt;br /&gt;تا با تمام مویرگ های پاره شده ی چشمم , زل می زدم به دست هایش , و می گفتم , که چه قدر , چه قدر , چه قدر , بیزارم . . .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115378315129271852?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115378315129271852/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115378315129271852&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115378315129271852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115378315129271852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/07/blog-post_25.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115283614662092613</id><published>2006-07-14T03:31:00.000+03:30</published><updated>2006-07-14T04:56:55.350+03:30</updated><title type='text'>Shine on you crazy diamond</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.sydbarrett.net/images/69-73/badday/SYDBARRETT.JPG"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.sydbarrett.net/images/69-73/badday/SYDBARRETT.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sydbarrett.net/images/69-73/badday/SYDBARRETT.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sydbarrett.net/images/69-73/badday/SYDBARRETT.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;یک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. . . پدروی سالخورده . عکس ها را به پاکوی کوچک نشان می دهد . . .&lt;br /&gt;پاکو : شما و پدرم خیلی جوون بودین .&lt;br /&gt;پدرو : اون روزها همه جوون بودن پسرم . . . *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ( &lt;a href="http://s2.danceage.com/playme.php?id=478&amp;track_id=1"&gt;part 1&lt;/a&gt; , &lt;a href="http://s2.danceage.com/playme.php?id=478&amp;amp;track_id=5"&gt;part 2&lt;/a&gt; )&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Remember when you were young &lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;You shone like the sun&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Shine on you crazy diamond&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Now there's a look in your eyes&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Like black holes in the sky&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Shine on you crazy diamond&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;You were caught on the crossfire Of childhood and stardom&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Blown on the steel breeze&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Come on you target for faraway laughter&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Come on you stranger, you legend, you martyr, and shine&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;You reached for the secret too soon&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;You cried for the moon &lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Shine on you crazy diamond &lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Threatened by shadows at night&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;And exposed in the light&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Shine on you crazy diamond&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Well you wore out your welcome With random precision&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Rode on the steel breeze&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Come on you raver, you seer of visions&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Come on you painter, you piper, you prisoner, and shine&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Nobody knows where you are&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;How near or how far&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Shine on you crazy diamond&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Pile on many more layers And I'll be joining you there&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Shine on you crazy diamond &lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;And we'll bask in the shadow Of yesterday's triumph&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;And sail on the steel breeze&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Come on you boy child, You winner and loser&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;Come on you miner for truth and delusion, and shine&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;سه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید برت مرد . به همین سادگی  .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* اسب کهر را بنگر &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115283614662092613?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115283614662092613/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115283614662092613&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115283614662092613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115283614662092613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/07/shine-on-you-crazy-diamond.html' title='Shine on you crazy diamond'/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115222841455633595</id><published>2006-07-07T02:40:00.000+03:30</published><updated>2006-07-07T03:31:32.446+03:30</updated><title type='text'>ترانه ی بعل</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چه زیباست محبوب من . . . *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیگار را از گوشه ی لبش بر میدارم . دستم می لرزد . این طور وقت ها همیشه انگشت های اشاره ام کمی خونی می شوند . از رنگ سرخ سرخ لبهایش است شاید . نفس هایش بریده بریده است . معده اش درد گرفته لابد باز که هذیان می گوید . دستش را می گیرم . آرام آرام , با لمس نوک ترک خورده ی انگشت های پایش , تا لب پنجره می آید . یاد گرفته ام دیگر , که همین جا همیشه دست چپش را روی پهلویم بگذارم . لازم نیست فاصله بگیرم لابد که دورم نمی کند . فایده ای ندارد اینجا ایستادنم هرچند . تنها بوی مستیمان همیشه به هم می آمیزد . وگرنه سرفه های کوتاه من کجا و نمناک شدن بن موهای سیاه شبانه اش کجا . وای که باد هم بیاید , وای که آسمان هم کمی ابری باشد , و وای که پیش از آمدنش با بوی تلخ عطر زمستانیش راهم را هم گم کرده باشم . شما باشید دوام میاورید ؟&lt;br /&gt;کمی , حتا همین قدر آهسته هم که نوشیده باشم , باز جای خالی دست هایم روی گردنش می ماند . و می فهمد لابد , که با چشم های بسته ی بسته , موهای سیاه سیاهش را , جلوی چشم هایم با ملودی ستایش بعل , ساحره وار به سمت ماه تکان می دهد . نمی بینم که . خودش همیشه تعریف می کند , که چطور چشم هایش باز بینا می شوند , اخترک های سوخته باز سجده اش می کنند , و ال , خدای خدایان , باز با لمس انگشت های کشیده اش , مه بالا آمده را , از چپ و راست چاکرای ساهاسرایش پراکنده می کند . یاد گرفته ام دیگر , که رقص ادامه خواهد داشت تا از پا بیفتد . سرش را که روی شانه ام گذاشت , از تیر کشیدن دست چپم , می فهمم که وقتش رسیده است . با انگشت های اشاره ی خونی و نفس های داغ , پنجره را می بندم . دست هایش را از پهلویم دور می کنم . درست روی نوک انگشت ها , تا کنار سیگارهای نیم سوخته قدم می زنم , و می نشینم .&lt;br /&gt;کافیست تا صبح دوام بیاورد . آن وقت باز وقت سر زدن آفتاب , دخترکی را کنار پنجره خواهم داشت , که چشم هایش هیچ نمی بینند , و بوی عطر تلخ زمستانیش , راهزن تمام بندگان خداوندگار خدا , بعل بزرگ است . نمی بیند که . خودم همیشه تعریف می کنم . که چطور خیره خیره جام های نیم خورده ی شراب سرخ را به دیوار می کوبد , خورشید را نفرین می کند , و پنجه های کشیده اش , بیهوده شانه های خسته ام را جستجو می کنند .&lt;br /&gt;کافیست تا شب دوام بیاورم . آن وقت باز درست وقت غروب , خداوندگار خدا , بعل بزرگ , اتاقی خواهد داشت , راهبی , و ساحره ای . اتاقی , با پنجره های گشوده رو به مهتاب , موهای سیاه سیاه , و انگشت های اشاره ی خونی . نمی بیند که . من تعریف می کنم . شما باشید دوام می آورید ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* کتاب مقدس – غزل غزل های سلیمان&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115222841455633595?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115222841455633595/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115222841455633595&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115222841455633595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115222841455633595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='ترانه ی بعل'/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115160297275543254</id><published>2006-06-29T21:05:00.000+03:30</published><updated>2006-07-02T16:38:11.163+03:30</updated><title type='text'>C'est bon</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;"موسیو , فقط یک پیک اضافه تر . . . "&lt;br /&gt;من هیچ وقت نگفته ام , وخوب است که جایی داشته باشی برای وقت هایی که لایق هیچ چیز غیر کشتن و دور ریختن نیستند . وقت هایی که میز کوچک تک نفره یی با چوب گردوی قهوه ای و روکش سفید کنگره دار داشته باشد و صندلی های کهنه ی لهستانی و پنجره های دود گرفته ای که آدم را یاد داستان های گورکی بیندازد و همسایه های آواره ای که تاریخ ادبیات جهان را به یادت بیاورند .&lt;br /&gt;"موسیو , قول می دهم که آخری باشد , قول , خوب ؟ "&lt;br /&gt;خوب است که با سرزندگی پیک های اول یا سرگیجه ی مختصر جرعه های آخر مارکز را دوره کنی لا به لای تکان های محو پاهای دوره گردی که دو میز آن طرف تر نشسته , یا سلین را , میان انعکاس نور تند چراغ گرد گرفته , روی شیشه های عینک پنسی پسرک تازه بالغی که کنار میزش , در گوشه ی آن طرفی , هی قدم می زند , یا بورخس را , میان خش خش دامن و لرزش دست و رنگ پریده ی دختری , که فرانسه را با لهجه ی آلزاس – لورنی حرف می زند , و کلماتش از کمی مانده به نیمه شب , هی میان زنگ گوش هایت کش می آیند .&lt;br /&gt;" موسیو , فقط یکی , موسیو . . . "&lt;br /&gt;من هیچ وقت جواب نمی دهم , و موسیویی که هیچ وقت نبوده که روبروی دخترک بایستد , با اخمی انگار نگاهش می کند . دخترک چیز بدی نیست . هرچند کناره ی ساتن سیاه دامنش همیشه پوشیده از گل پیاده روهای خاکی دوطرف میزهاست . هرچند تکیه کلام های کشدارش آخر شب ها بدجوری توی ذوق می زند , و هرچند عشوه های ناشیانه اش , هیچ ربطی به فضای سرد ساکت بین میزها ندارد , اما چیزی همیشه میان موسیو گفتنش هست که آدم را دیوانه می کند .&lt;br /&gt;" موسیو . . . "&lt;br /&gt;آن قدر که آرزو می کنی گاهی , که کاش موسیو مثل آن روزها هنوز دیده می شد , و دست های خسته ات از سر بی حوصلگی اشاره ی نامفهومی به شب پره ها می کردند و جواب می دادی :&lt;br /&gt;" . . . آخری باشد این یکی , خوب ؟ "&lt;br /&gt;و دخترک لبخند ابلهانه ای می زد , سرش را کج می کرد و از گوشه ی لبهای خشکش می شنیدی که :&lt;br /&gt;" خوب . . . "&lt;br /&gt;خوب است که موسیو , هنوز مثل آن روزها , ساقی باشد و برای خودش و دخترک پیک آخر را سبک تر بریزد , و گیلاسش را برداری , و به سلامتی چشم های تیره ی دخترک بالا بروی , و صورت کوچکش را که در هم رفته با لبخند نگاه کنی , تا باز تکرار کند :&lt;br /&gt;" موسیو , فقط یک پیک اضافه تر , فقط یکی . . . "&lt;br /&gt;و من هیچ وقت نگفته باشم , و خوب باشد داشتن جایی , برای وقت هایی که به هیچ دردی غیر کشتن و دور ریختن نمی خورند . وقت هایی با میزها و صندلی های لهستانی , پنجره های دود گرفته , رومیزی های سفید کنگره دار , چراغ های گرد گرفته , مارکز , سلین , بورخس , و دخترکی که خش خش دامن و لرزش دست ها و لهجه ی آلزاس- لورنیش به یادت بیاورد که هنوز هم دراین دنیا , چیزهای قشنگی , پیدا می شوند . خوب است . . .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115160297275543254?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115160297275543254/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115160297275543254&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115160297275543254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115160297275543254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/06/cest-bon.html' title='C&apos;est bon'/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28383320.post-115120141246014881</id><published>2006-06-25T05:38:00.000+03:30</published><updated>2006-06-25T05:40:12.463+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;برای تو , سال ها  پیش از آن که بیایی . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودک پشت دریچه ها&lt;br /&gt;نزدیک میشود&lt;br /&gt;نزدیکتر&lt;br /&gt;چشم هایت را&lt;br /&gt;باز که میکنی .&lt;br /&gt;کنار کتاب های کهنه و&lt;br /&gt;قندیل های زمستانی&lt;br /&gt;آرام می نشیند&lt;br /&gt;زیر نگاه ما&lt;br /&gt;زیر نگاه دست های گرم این رگه های تابستان&lt;br /&gt;همین وقاحت تابستان .&lt;br /&gt;آرام آرام&lt;br /&gt;زبان که باز میکند&lt;br /&gt;تعریف میکند&lt;br /&gt;که چقدر بی حوصله بوده&lt;br /&gt;چقدر دلتنگ آمدن .&lt;br /&gt;از گردنبندهای بی دوام شهاب ها&lt;br /&gt;ستاره های قطبی و&lt;br /&gt;لالایی فرشتگان&lt;br /&gt;از چشم های جوشان اساطیر&lt;br /&gt;از دست های خسته ی آفریدگار&lt;br /&gt;از عبور روح عقاب ها&lt;br /&gt;آن قدر حرف میزند&lt;br /&gt;که با همان لبخند همیشگی&lt;br /&gt;حوصله ی هردومان را&lt;br /&gt;سر می برد .&lt;br /&gt;می گوییم :&lt;br /&gt;" ساکت ! "&lt;br /&gt;و او&lt;br /&gt;با همان لبخند همیشگی&lt;br /&gt;با سری به روی کتاب های کهنه و&lt;br /&gt;قندیل های زمستانی&lt;br /&gt;آرام آرام&lt;br /&gt;به خواب می رود&lt;br /&gt;و خواب می بیند&lt;br /&gt;خواب هزار سال سرگردانی&lt;br /&gt;میان مرداب های سبز&lt;br /&gt;میان چشم های تیره ی آب های خاکستری&lt;br /&gt;میان وحشت صدها هزار سال جاودانگی . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; . . . چشم هایت را&lt;br /&gt;میان گریه های مدام و&lt;br /&gt;اخم های من&lt;br /&gt;که می بندی&lt;br /&gt;دور می شود&lt;br /&gt;دورتر&lt;br /&gt;کودک غمگین پشت دریچه ها .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28383320-115120141246014881?l=gotamaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gotamaa.blogspot.com/feeds/115120141246014881/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28383320&amp;postID=115120141246014881&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115120141246014881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28383320/posts/default/115120141246014881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gotamaa.blogspot.com/2006/06/blog-post_115120141246014881.html' title=''/><author><name>گوتاما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07669185976956806792</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
